
این صفحه برام مامن بوده و جالبه من با هر بار تغییر وضعیتم رجوع کردم به اینجا... دوسش دارم، امنه برام... حالم بد بوده نوشتم، خوب بوده نوشتم و اینجوری بوده که برام مهم نبوده کسی میبینه، نمیبینه یا هرچی... از خودم بودن نترسیدم و خودمو همون جور که بوده اینجا نشون دادم... در نهایت وقتی میام اینجا و مث الان بعد از پنج ماه نوشته های قبلمو میخونم کیف میکنم از اصلاحاتی که کردم...
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
یه هفته ای بود که نداشتنت یادم اومده بود و غم نداشتنت منو برده بود به قعر چاهی که بارها خودم رو به زور نجات داده بودم ازش. خوابتو دیدم. منو تو هیچ وقت همو از نزدیک ندیده بودیم. اما من تو ذهنم کلی داستان عاشقانه حضوری باهات ساخته بودم. اخه تو، تو همون دوران داشتنت معجزه بود برام. تماسات، پیامات، عکسات، ویدیو هات همشون برام شیرین بود. تو خوب میدونستی چطوری کلمه ها رو کنار هم بچینی که منو تا چند سال درگیر خودت کنی. خوب میدونستی چطور مراقبم باشی، چطور لوسم کنی، چطور صدام کنی، چطور دلمو مال خودت کنی.
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
در زمان حاضر داشتم نوشته های گذشته این صفحه رو میخوندم و دیدم چقدر همه چی تغییر کرده.مثلا توی پست قبلیم گفتم وضعیت کاریم استیبل میشه که دقیق یادم نمیاد ولی شاید کمتر از یه هفته بعد از اون پست همه چی به طرز خیلی افتضاحی به هم ریخت و برای سروسامون دادن به اون وضعیت کلی چیز تحمل کردم.
داشتم تو نظرات میگشتم که اسم رضا رو دیدم. من نمیدونم الان کجاست، زندگیش تو چه مرحله ای هست . همین جا هم باهم آشنا شدیم.و بعد ها شد یه دوستی که خیلی کمک کرد به حالم. الان اما حتی وبلاگشم پاک کرده. رضا هرجا هستی امیدوا
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
بارونی(فاطمه)
شنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۲، 12:21 AM
جان من امروز پس از مدت ها ریشه های خشکیده زندگی را در خود زنده یافتم...اما تو باز هم نبودی!!!راستش این من هم، من روز های پیش نبود...اما حال این من خوب بود، همانی بود که با تو دنبالش گشتم و پیدایش نکردم...این من دوباره داشت رویای آینده میدید..در آینده اش میخندید،گه گاه وسط رویایش میترسید،،،حال اما حظ کردنی بود؛درست مثل حال سال های نوجوانی ام...رویاها هم رنگ دیگری به خود گرفته بود،خیلی نزدیک تر بود به آنچه امروز هستم...مخلص کلام این است که امروز قلبم دوباره تپید، منتها بدون شما!!!بارونی
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
آدم اونجایی به سکوت پناه میبره که میفهمه حقیقت زندگی چیه...
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
دانستن این که کسی، جایی در گوشه ای از جهان منتظرت هست قرارت میدهد.
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
راستی آدم اولین بار چطور اعتماد کرد و خوابید؟ نترسید دیگه بیدار نشه؟
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
بسم الله الرحمن الرحیم....خیلی زود همه چی داره پیش میره فکرش رو نمیکردم یه روزی برسه که چند سال ایندمو تو معلم شدن ببینم...نمیدونم داستان از کجا شروع شد اما تو پنج سالگی وقتی بابا سکته کرد اولین جرقه برا من بود...اینکه باید دکتر بشم و بابامو خوب کنم. به خودم قول داده بودم دکتر بشم و قلب بابامو مثل روز اولش کنم...شاید سه چهار سال که بزرگتر شدم به این نتیجه رسیدم که باید پرفسور بشم چون مامانم هم کمر درد داشت...همینطور که بزرگ تر شدم رویاهام هم بزرگ تر شد، خیلی بزرگ...سال کنکور برا هدفم خیلی مطمئن تر شدم، دیگه نه میخواستم پرفسور بشم برا مامانم، نه دکتر قلب برا بابام، باید دکتر میشدم چون نگاه حسرت باری رو دیدم که هیچ طوری از ذهنم نمیرفت میخواستم دکتر زنان بشم تا هیچ خانمی نگاه حسرت بار نکنه به بچه ای که نداره، نکنه...حالا اما قراره یه خانم معلم بشم...اگه خواسته باشم راستش رو بگم قبل تر ها معلم شدن یکی از شغل های بود که براش ارزش قائل بودم اما دوست نداشتم تو اون نقش باشم...وقتی رتبه کنکورمو دیدم از خیر پزشکی گذشتم، از کسایی هم نبودم که بخوام یه سال دیگه دوباره بخونم، پس فکر کردم خیلی فکر کردم، حرف زدم با خیلیها،مشاورم خواهرم و زنداییم، مشاورم که خودشم یه معلم بود و از خوبیهاش گفت، از چیزهایی که تو این شغل ازش میترسیدم گفت و چه خوب قانع کرد منو اما کافی نبود پس بازم حرف زدم، از ترس هام گفتم برا خواهری که خیلی بهم نزدیکه...واین میون بین این حرفا یه حرف مشاورم به دلم نشست:تو هر کجا که باشی موفقی.پس تغییر دادم مسیر رسیدن به چیزهایی که میخواستم، حالا اگه نتونم کمک کنم به مادری که مادر نیست، میتونم کمک کنم به فرزندی که فرزند نیست...حالا اما فکر میکنم رسالتم بزرگ تر شده، حا
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
شما نمیدونید چی به آدما میگذره، میدونید؟ میدونید پشت لبخندشون، پشت سر تکون دادنشون، پشت آره راس میگیاشون چیه؟ میدونید پشت تلاش کردنشون، پشت خسته شدنشون، پشت بازم ادامه دادنشون، چیه؟ میدونید آدما یه وقتایی شبا با فکر کردن به همه ی اتفاقایی که دوست نداشتن و افتاده و مسیر زندگی ای که دوس ندارن و تووشن و کارایی که دوس ندارن و انجام میدن خوابیدن و صبح دوباره پاشدن و همه زورشونو زدن که ادامه بدن؟ میدونید چقدر نشستن و خودشونو دلداری دادن؟ میدونید چقدر شونه های خودشونو مالیدن که بتونن، که بازم بتونن؟نمیدونید که میزنید توو دلشون. نمیدونید که به روشون میارید کجان و چیکار میکنن. نمیدونید که مسخره شون میکنید. نمیدونید که هر چیو که با خودشون به زور و زحمت حل کردن تووی سه ثانیه میزنید توو صورتشون. نمیدونید دیگه. نمیدونید لابد.• نازنین هاتفیدست بردارین از کنکاش زندگی دیگران...
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
خدایا به امید تو...
من برای دخترم از این کارتهای آموزش لغات فارسی و انگلیسی نمیخرم،از دوسالگی مغزش را با یک مشت فکر مزخرف مثل “یاد نگرفتن لغات فلان مبحث” درگیر نمیکنم،دخترم را میبرم پارک..میگذارم
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
خدایا به امید تو... راستش را بخواهی ما خیلی دویدیم... خیلی هم خواستیم... قلبمان هر روز برایش بیشتر به تپش افتاد... اما دلبر جان شما که غریبه نیستید آخرش نشد... فهمیدیم دروغ محض است خواستن و رسیدن... د
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
آدمی به مرور آرام میگیرد، بزرگ میشود...بالغ میشود ... پای اشتباهاتش میایستد...آنها را به گردن دیگران نمیاندازد ...و دنبال مقصر نمیگردد.
گذشتهاش را قبول میکند...نادیدهاش نمیگیرد و اجازه مید
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی
دلم میسوزد برای یلدایم که مهرش را، آبانش را از دست داد و حالا سوگوار آذرش است...
دلم میسوزد برای یلدایم که دلش را خوش کرده به دی، که او هم ماندنی نیست. که امشب باید بایستد و جان دادن اذرش را ببیند.
برچسب:
نویسنده: ماهان رستمی