بودن - تاریخ: 1405/7/16 ساعت: 2:50
این صفحه برام مامن بوده و جالبه من با هر بار تغییر وضعیتم رجوع کردم به اینجا... دوسش دارم، امنه برام... حالم بد بوده نوشتم، خوب بوده نوشتم و اینجوری بوده که برام مهم نبوده کسی میبینه، نمیبینه یا هرچی... از خودم بودن نترسیدم و خودمو همون جور که بوده اینجا نشون دادم... در نهایت وقتی میام اینجا و مث ال...
سنگینی وجود - تاریخ: 1405/7/16 ساعت: 2:50
یه هفته ای بود که نداشتنت یادم اومده بود و غم نداشتنت منو برده بود به قعر چاهی که بارها خودم رو به زور نجات داده بودم ازش. خوابتو دیدم. منو تو هیچ وقت همو از نزدیک ندیده بودیم. اما من تو ذهنم کلی داستان عاشقانه حضوری باهات ساخته بودم. اخه تو، تو همون دوران داشتنت معجزه بود برام. تماسات، پیامات، عکسا...
و دوباره و دوباره - تاریخ: 1405/7/16 ساعت: 2:50
در زمان حاضر داشتم نوشته های گذشته این صفحه رو میخوندم و دیدم چقدر همه چی تغییر کرده.مثلا توی پست قبلیم گفتم وضعیت کاریم استیبل میشه که دقیق یادم نمیاد ولی شاید کمتر از یه هفته بعد از اون پست همه چی به طرز خیلی افتضاحی به هم ریخت و برای سروسامون دادن به اون وضعیت کلی چیز تحمل کردم. داشتم تو نظرات می...
هیولا درون... - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 2:17
بارونی(فاطمه) یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۲، 9:59 PM حقیقتا آدم تو بعضی نقش ها خیلی هیولا میشه، اون موقع هاست که به خودت میای میگی: این منم؟؟؟_ بله خودتی انسان Adblock test (Why?)
:))) - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 11:01
بارونی(فاطمه) شنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۲، 12:21 AM جان من امروز پس از مدت ها ریشه های خشکیده زندگی را در خود زنده یافتم...اما تو باز هم نبودی!!!راستش این من هم، من روز های پیش نبود...اما حال این من خوب بود، همانی بود که با تو دنبالش گشتم و پیدایش نکردم...این من دوباره داشت رویای آینده میدید..در آینده اش میخند...
:/ - تاریخ: 1401/12/25 ساعت: 20:44
آدم اونجایی به سکوت پناه میبره که میفهمه حقیقت زندگی چیه...
امید... - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 13:16
دانستن این که کسی، جایی در گوشه ای از جهان منتظرت هست قرارت میدهد.
جمعه لعنتی... - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 13:16
بارونی(فاطمه) جمعه ۲۷ آبان ۱۴۰۱، 6:32 PM راستی این جمعه چرا اینقدر لعنتی میگذرد؟هنوز یخ های کیان آب نشده بود که چند تن دیگر یخ خواستند. Adblock test (Why?)
فکر.... - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 13:16
راستی آدم اولین بار چطور اعتماد کرد و خوابید؟ نترسید دیگه بیدار نشه؟
تراوشات بیان نشده ذهنم... - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 21:40
بسم الله الرحمن الرحیم....خیلی زود همه چی داره پیش میره فکرش رو نمیکردم یه روزی برسه که چند سال ایندمو تو معلم شدن ببینم...نمیدونم داستان از کجا شروع شد اما تو پنج سالگی وقتی بابا سکته کرد اولین جرقه برا من بود...اینکه باید دکتر بشم و بابامو خوب کنم. به خودم قول داده بودم دکتر بشم و قلب بابامو مثل ر...
فضولی نکنید... - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 21:40
شما نمیدونید چی به آدما میگذره، میدونید؟ میدونید پشت لبخندشون، پشت سر تکون دادنشون، پشت آره راس میگیاشون چیه؟ میدونید پشت تلاش کردنشون، پشت خسته شدنشون، پشت بازم ادامه دادنشون، چیه؟ میدونید آدما یه وقتایی شبا با فکر کردن به همه ی اتفاقایی که دوست نداشتن و افتاده و مسیر زندگی ای که دوس ندارن و تووشن ...
دختر من..... - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 22:13
خدایا به امید تو... من برای دخترم از این کارتهای آموزش لغات فارسی و انگلیسی نمیخرم،از دوسالگی مغزش را با یک مشت فکر مزخرف مثل “یاد نگرفتن لغات فلان مبحث” درگیر نمیکنم،دخترم را میبرم پارک..میگذارم
نشد... - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 22:13
خدایا به امید تو... راستش را بخواهی ما خیلی دویدیم... خیلی هم خواستیم... قلبمان هر روز برایش بیشتر به تپش افتاد... اما دلبر جان شما که غریبه نیستید آخرش نشد... فهمیدیم دروغ محض است خواستن و رسیدن... د
ادمی... - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 22:13
آدمی به مرور آرام میگیرد، بزرگ میشود...بالغ میشود ... پای اشتباهاتش میایستد...آنها را به گردن دیگران نمیاندازد ...و دنبال مقصر نمیگردد. گذشتهاش را قبول میکند...نادیدهاش نمیگیرد و اجازه مید
یلدا... - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 22:13
دلم میسوزد برای یلدایم که مهرش را، آبانش را از دست داد و حالا سوگوار آذرش است... دلم میسوزد برای یلدایم که دلش را خوش کرده به دی، که او هم ماندنی نیست. که امشب باید بایستد و جان دادن اذرش را ببیند.
بمان برایم.... - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 7:10
بسم الله الرحمن الرحیم... روزی هم می آید... که ما هنوز هم دور هم جمع می شویم اما متفاوت تر از تمام سال های گذشته... دیگر خبری از موهای بافته شده ی من نیست... خبری از چتری موهای تو نیست... او دیگر موهایش را یک طرفه نمیکند... خبری از رژ لب های جیغ و آرایش های آنچنانی ما نیست... دیگر مثل قبل ناخن هایما...
98عزیز... - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 11:16
به نام خدای 99...98 عزیزم سلام حالا که داری میروی خواستم تا معذرت بخواهم از تو به خاطر تمام اتفاق هایی که افتاد و تو هیچ تقصیری نداشتی...98 عزیز حالا که میروی به برادرت بگو برایمان سوغات خوب بیاورد بگ
خدا نیاره این روزا رو... - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 16:26
بسم الله الرحمن الرحیم...دیدی وقتی دلت گرفته بیشتر تو جمع میخندی...وقتی کلی غصه رو دلت تلنبار شده بیشتر لبخند میزنی به دیگران...صدای خندت بلند تر میشه...موقع خندت اشکت در میاد ولی خودتم میدونی اینا از
محکم گام بردار... - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 16:26
گاهی بی توجه باش به تمام آدم های سمیِ اطرافت...همان هایی که از موفقیت چیزی نمی دانند...و تو را از تلاش منع می کنند ...این ها را نادیده بگیر ...راهت را ادامه بده ...گام هایت را محکم تر بردار ...خدا با
لذت ببر... - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 16:26
بعضی وقتا به جای خوابیدن تا لنگِ ظهر ، صب زود پاشو و پنجره رو باز کن از هوای تازه لذت ببر ...به صدای گوش نواز پرنده ها گوش کن ...برای خودت موزیک شاد بذار و ورزش کن ...قطعا چای دارچینی خوشمزه تره و حال